|
لحظه ای با من باش ! فقظ لحظه ای٬ برای رضایت دلی که در گرفته ترین ناحیه بارانی اش٬ بار ها رو ییده ای... دمی را با من باش ! پر تپش از چشمانت می سرایم. بی آنکه بخواهم فاش می شوم. بی آنکه بدانم دل می بندم. تو به عشق ناگزیری و من ٬به تو! با من باش ! در رنجش ثانیه های بی سرزنش٬ ترانه ای همرنگ چشمان بی غبار تو ٬ سپید می کنم. روی غبار نفس های آینه ایت٬ با سر انگشتان لرزان و عاشقم! نبض نگاهم را٬ قلم می زنم . و با دلی به وسعت آسمان ستاره ها را بر چشمانت٬ سنجاق می کنم. فرصتی نمانده! برایم حرف بزن. شعری بخوان. برای آمدنت که هیچ٬ برای بدرقه ات ٬ رنگین کمان هم می میرد ... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 9:57 توسط امیر |
|