|
من امید را یافته ام تازگیها سراغ روستای دور دستی را گرفته ام که می گویند غروب که می شود دخترانش ، ته مانده هاي خورشيد را از كاهگل بامها مي روبند و در فانوس ها مي ريزند و فانوسهايش گمان مي كنند كه جانشين خورشيد اند زنان آنجا ، دلشان كه مي گيرد پروانه هاي مرده را بر آويز پرده پولك دوزي مي كنند و مي گريند ... شنيدم مردان آن، هنوز هم به سادگي يك سلام عاشق مي شوند حتي پروانه ها هم به پاي هم پير مي شوند ... كسي شاخه اي از بهار را نمي شكند كسي تابستان را در طعم يك ميوه خلاصه نمي كند هيچ پرستوئي پائيز را كوچ نمي كند و گنجشك هيچ زمستاني گرسنه نمي ماند. راستي تو همسفرم مي شوي؟ يادت هست كه گفته بودي... آری ٬ من نشانی اش را یافتم بخشی از آرشیو گذشته ... + نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386 19:33 توسط امیر |
|