|
بعد از آنكه شب آمد و شب رفت ستاره اي در دستهايت گذاشتم و گفتم : " يادم تو را براي هميشه فراموش " به خودم كه آمدم ديدم هم تو رفته اي و هم ستاره را از دست داده ام . ... حالا هر چه بيشتر به دنبال آن ستاره بي آسمان مي روم كمتر به دستهاي تو مي رسم. اما همين امروز به خانه كه بر مي گشتم پشت شيشه مغازه اي در دو نبش بعدازظهر و غروب تكه كاغذي چسبيده بود: « یک عدد ستاره پیدا شده ! صاحبش با دادن تنها یک نشانی، بیاید و آنرا ببرد » اما دیگر چه فایده ؟! حالا که دستهای تو را از دست داده ام چه فرقی می کند که یک آسمان هم بی ستاره باشد!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 23:39 توسط امیر |
چرا کسی زبان مرا نمی فهمد؟ شما... - آقا! - خانم! آیا می توانید با لحن خیس باران صحبت کنید؟ کسی از شما آیا زبان پنجره را می فهمد؟ من که هنوز از پس هزار پائیز آزگار هنوز لحجه شهر را نمی دانم. ... در شهر شایع شده هنوز تا موسم رفتن یک بهانه فرصت هست . پس هنوز فرصت باقیست! دیگر نمی خواهم بادبان خواب را از کتف دکلهای باد بردارم. نه نمی خواهم دیگر با تنهایی ام در خلوت ترین لنگرگاه شب پهلو بگیرم . نمی خواهم جزیره نشین همیشه گریستن های بی بهانه باشم . و هنوز امیدوارم که پرستو را تا بلوغ کوچ بدرقه کنم. می خواهم زبان شهر را تغییر دهم . شما... - آقا ! - خانم ! می توانم روی کمکتان حساب کنم ؟... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 2:18 توسط امیر |
|