|
لحظه ای با من باش ! فقظ لحظه ای٬ برای رضایت دلی که در گرفته ترین ناحیه بارانی اش٬ بار ها رو ییده ای... دمی را با من باش ! پر تپش از چشمانت می سرایم. بی آنکه بخواهم فاش می شوم. بی آنکه بدانم دل می بندم. تو به عشق ناگزیری و من ٬به تو! با من باش ! در رنجش ثانیه های بی سرزنش٬ ترانه ای همرنگ چشمان بی غبار تو ٬ سپید می کنم. روی غبار نفس های آینه ایت٬ با سر انگشتان لرزان و عاشقم! نبض نگاهم را٬ قلم می زنم . و با دلی به وسعت آسمان ستاره ها را بر چشمانت٬ سنجاق می کنم. فرصتی نمانده! برایم حرف بزن. شعری بخوان. برای آمدنت که هیچ٬ برای بدرقه ات ٬ رنگین کمان هم می میرد ... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 9:57 توسط امیر |
از این تختخواب كه بوي تعفن ميدهد از خودم هم بدم می آید شاید هم تو قرار است برگردي ؟
حالا که رفته ای
دیگر شعر هم به گل مانده
...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 17:59 توسط امیر |
مرا تبعید کن
مرا تبعید کن
فقط همین...
+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 10:32 توسط امیر |
خداوندا.....
سال ۱۳۸۷ مبارک
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387 12:41 توسط امیر |
مرگ رنگ دیر گاهی است در این تنهایی رنگ خاموشی در طرح لب است. بانگی از دور مرا می خواند ٬ لیک پاهایم در قیر شب است . رخنه ای نیست در این تاریکی : در و دیوار بهم پیوسته سایه ای لغزد اگر روی زمین نقش وهمی است زبندی رسته . نفس آدم ها سر بسر افسرده است. روزگاری است در این گوشهء پژمرده هوا هر نشاطی مرده است. دست جادوئی شب در به روی من و غم می بندد. می کنم هر چه تلاش٬ او به من می خندد. نقش هایی که کشیدم در روز ٬ شب ز راه آمد و با دود اندود. طرح هایی که فکندم در شب ٬ روز پیدا شد و با پنبه زدود دیر گاهی است که چون من همه را رنگ خاموشی در طرح لب است. جنبشی نیست در این خاموشی٬ دست ها ٬ پاها در قیر شب است... سهراب سپهری وبلاگ ديگه ما + نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386 13:37 توسط امیر |
از روز عشق ایرانی چه می دانی ؟ کمتر کسی است که بداند در ایران باستان٬ از بیست قرن پیش از میلاد٬ روزی
موسوم به روز عشق بوده است! جالب است بدانید که این روز در تقویم جدید ایرانی
دقیقا مصادف است با ۲۹ بهمن ٬ یعنی تنها ۴ روز پس از ولنتاین فرنگی !!!!
این روز " سپندار مذگان " نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن این روز به عنوان
" روز عشق " به این صورت بوده است که در ایران باستان هر ماه را سی روز
حساب می کردند وعلاوه براسامی ماهها ٬هر یک از روزهای ماه نیز نامی داشتند.
بعنوان مثال روز اول را " اهورا مزدا " و روز دوم را روز بهمن
( سلامت ٬ اندیشه ) که نخستین صفات خداوند است و روز سوم را اردیبهشت
یعنی"بهترین راستی و پاکی"که باز ازصفات خداوند است٬روز چهارم شهریوریعنی
"شاهی و فرمانروایی آرمانی"که خاص خداست و روز پنجم"سپندارمذ"بوده است.
"سپندارمذ " لقب ملی زمین بوده است یعنی گستراننده ٬ مقدس ٬ فروتن.
زمین نماد عشق است چون با فروتنی ٬ تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد.
زشت و زیبا را به یک چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود
امان داده است. به همین دلیل در فرهنگ باستان " اسپندار مذگان " را
بعنوان نماد عشق می پنداشتند...
اما من به رسم ادب این روز زیبا رو به همه دوستان عزیزم تبریک میگم HAPPY VALENTNE'S DAY اینم هدایای وبلاگی من به دوستای گلم:
تازه اینم هست :
امیدوارم همه روزها براتون پر از عشق و دوستی باشه. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 9:34 توسط امیر |
جای چشمهای تو که خالی میشود + نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 20:15 توسط امیر |
من امید را یافته ام تازگیها سراغ روستای دور دستی را گرفته ام که می گویند غروب که می شود دخترانش ، ته مانده هاي خورشيد را از كاهگل بامها مي روبند و در فانوس ها مي ريزند و فانوسهايش گمان مي كنند كه جانشين خورشيد اند زنان آنجا ، دلشان كه مي گيرد پروانه هاي مرده را بر آويز پرده پولك دوزي مي كنند و مي گريند ... شنيدم مردان آن، هنوز هم به سادگي يك سلام عاشق مي شوند حتي پروانه ها هم به پاي هم پير مي شوند ... كسي شاخه اي از بهار را نمي شكند كسي تابستان را در طعم يك ميوه خلاصه نمي كند هيچ پرستوئي پائيز را كوچ نمي كند و گنجشك هيچ زمستاني گرسنه نمي ماند. راستي تو همسفرم مي شوي؟ يادت هست كه گفته بودي... آری ٬ من نشانی اش را یافتم بخشی از آرشیو گذشته ... + نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386 19:33 توسط امیر |
یادت هست سراغ بهار را از من گرفتی ؟ و گفتم یک چند صباحی است که از آن بی خبرم ؟ راستش بی مقدمه نشانی از بهار یافتم گفتم تو را هم خبر کنم که بی تاب رفتنش بودی. آخر هر چه نباشد پرستو با بهار نسبت دارد. دیشب که در کوبه باد و باران پاییزی پرستو خودش را به شیشه خاطراتم کوبید فهمیدم بهار همین جاست هیچ وقت هم نرفته بود یعنی اصلا بهار رفتنی نیست ... خوب که پنبه دلم را زدم صدای خنده بهار را به وضوح شنیدم گوش کن شنیدی ؟ بهار همين جاست + نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386 20:40 توسط امیر |
دلمان خوش است که می نویسیم و دیگران می خوانند و عده ای می گویند : آه چه زیبا!!!! بعضی اشک می ریزند و بعضی می خندند دلمان خوش است به لذتهای کوتاه به دروغهایی که از راست بودن قشنگ ترند به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند یا عاشقمان شود !!!!! با شاخه گلی دل می بندیم و با جمله ای دل می کنیم دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشیدن لذتی و وقتی چیزی مطابق میل مان نبود چقدر راحت لگد می زنیم و چه ساده می شکنیم همه چیز را که زمانی برایمان دنیایی بود گاهی شکسته ای را بند می زنیم و گاهی آخرین بند را می گسلیم شاید می بایست "عشق ورزیدن را از کویر بیاموزیم که دریا بودنش را به آفتاب بخشید" شاید هم ... اصلا خدا را چه دیده ای شاید باید گذاشت و گذشت + نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386 20:51 توسط امیر |
|